تو بالا می‌پری اما از آن بالا نمی‌افتی

خطاکاری ولی از چشم آدمها نمی‌افتی

 

اصیلی مثل انسانی که از اعماق می‌جوشد

به رغم خشکسالی، بی‌کسی، از پا نمی‌افتی

 

تو آن فرزند شهرستانی غمگین و آرامی

که سیصد سال هم تهران بمانی، جا نمی‌افتی

 

شبیه صخره‌ای در کوه تنهایی و خرسندی

وز استغنای تنهاییت یاد ما نمی‌افتی

 

 

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 13 آبان1393 و ساعت 12:6 |
بی هیچ شرمی آشکارا یار می خواهم
مردی، هماوردی، یلی عیار می‌خواهم

کاخی بنا کردم که سلطانی به چنگ آرم
دامی نهادم، دانه‌ی بسیار می‌خواهم

این جامه‌ی زشت و درشت اندازه‌ی من نیست
پیراهنی از ساتن گلدار می‌خواهم

هر بار پرسیدی بیایم یاورت باشم
گفتم نمی‌خواهم، ولی این بار می‌خواهم!

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 13 آبان1393 و ساعت 11:56 |
بگذار صید خسته بگوید امان بده
چاقو بیار و باز به این کشته جان بده

بس کن تظاهر اینهمه از ما نهان مشو
آن خوی شیر و روی سگت را نشان بده

با ما سخن لطیف مگو ساده نیستیم
این عشوه را به دلخوشی دیگران بده

گرد تو این و آن به طمع جمع میشوند
چیزی به این ببخش و پشیزی به آن بده

نو عاشقان تازه به دوران رسیده اند
در دست هر کدام یکی استکان بده

ما جز به راه و رسم تو مستی نمیکنیم
با ما درشت باش و ز رطل گران بده

میدان شاخ و شانه کشیدن از آن توست
پا بر زمین بکوب و جهان را تکان بده

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 13 آبان1393 و ساعت 11:55 |
ای مظهر تمام خوشی ها شیطان!
ای آشنای ذات نهان انسان

با روح تلخ فاوست چه سودا کردی؟
با ما همان معامله کن بازرگان!

جان غمین و تشنه‌ی ما را برگیر
زهد عبوس و خسته‌ی ما را بستان

دنیا بد است و خوب نخواهد گشتن
دورانِ در تسلسل خود سرگردان

دنیا ملال تنگ غروب زندان،
شبهای پر کسالت بیمارستان

میل و هراس و حسرت و نامش تقوا
تحقیر و نهی و سلطه و نامش احسان

مهمان نداشت حرمت صاحبخانه
یا میزبان هوای غرور مهمان

از شور بی‌کران تو الگو برداشت
آن کس که وعده داد بهشت رضوان

ای میل زیستن! هوس بی‌پایان،
رویای خوب زندگی جاویدان!

باد که تر کنیم لبی در شادی
شادا که تر کنیم به مستی دامان

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 13 آبان1393 و ساعت 11:54 |
صدای قفل در پر داد کفترهای چاهی را

به چشمانم فرو کردند نور صبحگاهی را

 

سپس با چشمبند از چاه سلولم به در بردند

مبادا در مسیر خود ببینم جز سیاهی را

 

کسی خونسر می‌زد مهر پای حکم تقدریم

کسی بر باد می‌داد آخرین امید واهی را

 

وکیل ناامیدم ناله‌ای می‌کرد گهگاهی

که طولانی کند شاید روند دادخواهی را

 

تمام نامه‌ها ناخوانده در پرونده‌ای بسته

فقط پر کرده بودم کوه کاغذهای کاهی را

 

چه سودی داشت زاری‌ها، تضرع‌ها، تمام شب،

کجا باور کنم الطاف پنهان الهی را؟

 

چنان این زندگی را ترک خواهم گفت یکباره

که ابراهیم ادهم ترک گوید پادشاهی را

 

حرج بر قاضی آسوده خاطر نیست، می‌دانم

که ماهی‌گیر هرگز نشنود فریاد ماهی را

 

به شوق کعبه می‌رفتم که ره بردم به ترکستان

تمام عمر پیمودم مسیری اشتباهی را

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 13 آبان1393 و ساعت 11:51 |
شکست نوحه قمری، گرفت صوت قناری

کجاست باده‌ی گلگون، کجاست باد بهاری؟

 

مگر طراوت شعر ترم به وجد بیارد

در این صداع شبانه، در این صبوح خماری

 

چگونه قدر بدانند تلخی غزلت را

جماعتی که ندارند ذوق باده گساری

 

گرفته دامن عزلت، نشسته گوشه‌ی خلوت

سخنوران رمیده، دلاوران فراری

 

به صحن خالی میدان نگاه کن که کلاغان

نشسته‌اند به نعش پرندگان شکاری

 

تو را نبود مقدّر شهید شعر بیفتی

تنی تپیده به میدان، سری به نیزه سواری

 

تو را به کوفه نخوانم، چه سود نامه نگاری،

دریغ نامه که از نام خویش شرم نداری

 

به شغل تازه رسیدی مبارک است برادر

مرام خانه نشینی و رسم صومعه داری

 

روا نباشد و دور از مروّت است که ما را

امیدوار کنی و به حال خود بگذاری

 

عجیب حادثه‌ای نیست ترک صحنه‌ی جرمت

انا اصطبرتُ قتیلاً و قاتلی متواری

 

اگرچه رفتی و دستی به دوستی نفشردی

روا مدار که پایی به دشمنی بفشاری

 

جوان نورس شعرم رها مکن که بمیرد

و گر ز پای درآمد، بیا به خاکسپاری

 

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 13 آبان1393 و ساعت 11:47 |
خوبم ولی نه مثل جوانی‌ها
با خنده‌ها و مزه پرانی‌ها

زل می‌زنم به مردم و می‌خندم
شاید کمی شبیه روانی‌ها

این سال‌های تلخ پر از آشوب
این اضطراب‌ها، نگرانی‌ها

این سال‌ها خطوط بدی انداخت
بر چهره‌ام نشاند نشانی‌ها:

اخمی شبیه صورت سلّاخان
زخمی چنان قیافه‌ی جانی‌ها!

چون موریانه ذهن مرا خورده
فکر دسیسه‌ها و تبانی‌ها

دوران ما به خاطره پیوسته
چون باجه‌ها و پنج قرانی‌ها

ما مانده‌ایم و ترکش جامانده
از انفجار ما عصبانی‌ها

+ نوشته شده توسط سمانه در شنبه 1 شهریور1393 و ساعت 9:6 |
امیدوار نباشید امید چیز بدیست

شبانه حسرت صبحی سپید چیز بدیست


برای گم شده‌ای در کویر بی‌پایان

خیال سایه‌ی گیسوی بید چیز بدیست

+ نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه 18 اسفند1392 و ساعت 11:8 |
کَند طوفان درد بنیادم

وحشت مرگ داد بر بادم


غم لگدکوب کرد روحم را

وقتی از اصل و اسب افتادم


نه امیدی گرفت دستم را

نه به جایی رسید فریادم


من نمی‌خواستم تمام شوم

جان به جان آفرین نمی‌دادم


من طرفدار زندگی بودم

اینچنین گفته بود استادم


پس خودم را نخست بخشودم

من خطاکارم آدمی‌زادم


بعد برخاستم، بلند شدم

روی پای شکسته اِستادم


پای سگ‌های سرزنش بستم

دست سنگ امید بگشادم


رفت آن روزهای سخت و نماند

چیزی از آن عذاب در یادم


خون تاک است در رگم جاری

من که از شاخه‌ی رزان زادم


تا زمان هست عیش خواهم کرد

تا به قید وثیقه آزادم

+ نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه 11 اسفند1392 و ساعت 15:0 |

امروز هر جا می‌روم یادآور توست

این هم یکی از معجزات دیگر توست


هر برگ فصلی تازه از آیات شوق است

هر قطره‌ی باران مگر پیغمبر توست


بر شانه‌ی دیوار خیسی تکیه کردم

این شهر باران‌خورده گویی پیکر توست


مردم همه درگیر آشوبند و غوغا

زیبای شهرآشوب من دعوا سر توست


شاهین چالاکی در آفاق جوانی

یک سرزمین شوق و جنون زیر پر توست


ای آنکه کوهت زاد و رودت پرورش داد

دریا برادر، باغ و صحرا خواهر توست


در این میانه پنجه سوی من گشودی

این جان ناآرام صید لاغر توست


رو برنگردانم اگر خونم بریزی

زیرا که آن دست تو و این خنجر توست


سردار فاتح لشگری آغوش وا کرد

هر جا که می‌خواهی فرود آ کشور توست


در هر درخت اینجا صلیبی خفته جانا!

نان و شرابم ده که شام آخر توست


+ نوشته شده توسط سمانه در شنبه 3 اسفند1392 و ساعت 18:13 |


Powered By
BLOGFA.COM