X
تبلیغات
زهرسرود
امیدوار نباشید امید چیز بدیست

شبانه حسرت صبحی سپید چیز بدیست


برای گم شده‌ای در کویر بی‌پایان

خیال سایه‌ی گیسوی بید چیز بدیست

+ نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه 18 اسفند1392 و ساعت 11:8 |
کَند طوفان درد بنیادم

وحشت مرگ داد بر بادم


غم لگدکوب کرد روحم را

وقتی از اصل و اسب افتادم


نه امیدی گرفت دستم را

نه به جایی رسید فریادم


من نمی‌خواستم تمام شوم

جان به جان آفرین نمی‌دادم


من طرفدار زندگی بودم

اینچنین گفته بود استادم


پس خودم را نخست بخشودم

من خطاکارم آدمی‌زادم


بعد برخاستم، بلند شدم

روی پای شکسته اِستادم


پای سگ‌های سرزنش بستم

دست سنگ امید بگشادم


رفت آن روزهای سخت و نماند

چیزی از آن عذاب در یادم


خون تاک است در رگم جاری

من که از شاخه‌ی رزان زادم


تا زمان هست عیش خواهم کرد

تا به قید وثیقه آزادم

+ نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه 11 اسفند1392 و ساعت 15:0 |

امروز هر جا می‌روم یادآور توست

این هم یکی از معجزات دیگر توست


هر برگ فصلی تازه از آیات شوق است

هر قطره‌ی باران مگر پیغمبر توست


بر شانه‌ی دیوار خیسی تکیه کردم

این شهر باران‌خورده گویی پیکر توست


مردم همه درگیر آشوبند و غوغا

زیبای شهرآشوب من دعوا سر توست


شاهین چالاکی در آفاق جوانی

یک سرزمین شوق و جنون زیر پر توست


ای آنکه کوهت زاد و رودت پرورش داد

دریا برادر، باغ و صحرا خواهر توست


در این میانه پنجه سوی من گشودی

این جان ناآرام صید لاغر توست


رو برنگردانم اگر خونم بریزی

زیرا که آن دست تو و این خنجر توست


سردار فاتح لشگری آغوش وا کرد

هر جا که می‌خواهی فرود آ کشور توست


در هر درخت اینجا صلیبی خفته جانا!

نان و شرابم ده که شام آخر توست


+ نوشته شده توسط سمانه در شنبه 3 اسفند1392 و ساعت 18:13 |

از عطر آغوشت لباسم بو بگیرد
بوی خوش بابونه و لیمو بگیرد

آن باغ خندانی که هر کس در تو آسود
هرگز نیارد راه دیگر سو بگیرد

مانند صیادی که بختش یار باشد
با نیت قمری رود، تیهو بگیرد

دریانوردی خسته از امواج اندوه
در ساحل آغوش تو پهلو بگیرد

احساس امنیت نخواهد کرد هرگز
باید به توفان‌های جانت خو بگیرد

شمشیر را برق نگاه دوست بیند
زنجیر را دنباله‌ی گیسو بگیرد

یک لحظه تحسینش کنی، قلبش بلرزد
یک عمر از تحسین تو نیرو بگیرد

زیباتر از آنی که جای شوق را درد
یا جای عاشق را ملامتگو بگیرد

باغ تفرج! باغ بی‌میوه! چه حاصل
گیرم که دستم بوی دستمبو بگیرد

+ نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه 1 اسفند1392 و ساعت 13:49 |
دل می‌رود زدستم، حالی خراب دارد
فصل رقابت است و دل اضطراب دارد

محصول یک بیابان، از خشت و خاک یکسان
یک چاه خشک و خالی، یک چاه آب دارد

تا نوبت شما بود، نه قاعده نه قانون
حالا که نوبت ماست، دنیا حساب دارد

هر جا که پا گذاریم، کانون فتنه آنجاست
دریا خروش و خیزاب، صحرا سراب دارد

دل گیج می‌زند گیج، دل تاب می‌خورد تاب
بیدار مانده شبها، کمبود خواب دارد

در دست‌های خوبش، آرامش و نوازش
در تلخی لبانش، «دارا» شراب دارد

یک بوسه از لب یار می‌خواستیم و تکرار،
اصرار بر گناه است، اما ثواب دارد

+ نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه 21 بهمن1392 و ساعت 23:46 |
همیشه آن که قوی‌پنجه است، غالب نیست
که گاه باز به دام سمانه می‌افتد

امید هست که یار رمیده باز آید
گذار پوست به دباغ‌خانه می‌افتد

+ نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه 21 بهمن1392 و ساعت 23:45 |
برای دیدن روی تو استخاره گرفتم

چنان که خواسته بودم نشد، دوباره گرفتم


دلت گوزن جوان بود و فصل دام‌گذاری

من آن گوزن جوان را به یک اشاره گرفتم


میان برکه‌ی غمگین چشم‍‌های سیاهت

شبانه غوطه زدم چند تا ستاره گرفتم


مر جنون‌زده دیدی و در کنار گرفتی

من از تمام جنون جهان کناره گرفتم


کنار مادر انگور مثل دایه نشستم

به مهربانی از او طفل شیرخواره گرفتم


دو هفته دختر رز گریه کرد زار و فغان زد

برای خواب چهل روزه گاهواره گرفتم


شبی بنوش به شادی اگرچه تلخ نماید

من از خلاصه‌ی اندوه خود عصاره گرفتم


به شوق کعبه دویدم، خراب و خسته رسیدم

نشد طواف کنم، نایب‌الزیاره گرفتم

+ نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه 16 بهمن1392 و ساعت 11:55 |

بیا رختخوابها را توی هال پهن کنیم
چفت هم
چفت هم
مثل بادمجانهایی در تابه
همه با هم بخوابیم
مادر بزرگها، نوه ها،
مادرها، خاله ها
بالش ها یخ باشد
شربت سکنجبین
تا صبح پچ پچ کنیم
بیا طلوع خورشید را ببینیم
با صدای خروس همسایه
شیر پاکتی

بیا خوشبخت باشیم
خیلی.

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 8 بهمن1392 و ساعت 21:10 |

دیگر کجاست
شانه های متواضع پیکان،
قیافه متعجب فولکس
چشمان موقر بنز
آب شش های ژیان؟

ماشینها امروز
همه پروتز گذاشته اند.

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 8 بهمن1392 و ساعت 21:10 |

پرواز با همای آهنین اوج سعادت
به آن سر دنیا

تغییر ارتفاع
در گوش‌ها
عرض جغرافیایی
در شقیقه‌هایی که درد می‌کنند

و لبخندهایی که همه جا هست
لبخندهایی بین‌المللی
از قالب یکسان درآمده
تولید انبوه شده


فقط تو می‌توانستی توامان
مثل مرجان و غنچه
مثل باران و مثل پسته بخندی

+ نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه 8 بهمن1392 و ساعت 21:9 |


Powered By
BLOGFA.COM